- عمو، چطور می فهمی که عاشق شدی؟
- عشق؟ نمیدونم...نه... از من نپرس تو رو خدا.
- عمووو برام توضیح بده. اذیت نکن.
- ممم. چی بگم؟ یه چیزی... یه چیزی درونت زنده می شه. حضور یه نفر...
یه چیز سرکش و مهار نشدنی که قلبت رو به تپش میاندازه.
شعله گرمی به رنگ سرخ، نارنجی یا زرد درونت میسوزه... بعضی وقتا.
فصل ها رو گم میکنی. توی تابستون، ممکنه تب و لرز کنی، صبح که از خواب پا میشی.
لازم نیست یادش بیفتی... همیشه باهاته. صبح که از خواب پا میشی، انگار تا صبح موضوع خواب هات بوده... حضور داره...
هر کتابی که می خونی، انگار که اون موضوع و شخصیت اصلی کتابه. تمام آهنگ های دنیا انگار برای اون خوانده شده.
و وقتی نمی بینیش، یا جوابت رو نمیده، یا باهات سرد برخورد میکنه، خورد میشی. خیلی تحملش سخته... شاید دیوانه ات بکنه... ولی قشنگ ترین موضوع دنیات میشه.
- چطوری میشه که این اتفاق می افته؟
- سوال نکن که جواب این سوال رو نمی دونم. ولی میدونم یهو متوجه میشی که عاشق شدی. یهویی اتفاق میافته. همه چی عادیه، ولی ناگهان... امیدِ داشتنش... خوشحالی دیدنش، و غوغا شروع میشه. چه غوغایی.
- عمو، آیا تا حالا عاشق شدی؟
- ممم... چندین بار. و بعد از هر عشق، عشق بعدی میاد، قویتر از قبلی... طوری که رهایی ازش به نظرت غیر ممکن میاد...
آآه، چقدر زود گذشت. شصت سال شد! یعنی الان کجایی؟
آیا تو هم به من فکری میکنی، همونقدر که من به تو؟
- عمووو. حواست کجاست؟ خوب اگه انقدر سخته، بهتر نیست آدم اصلا دور صورت مساله رو خط بکشه؟
- ولی من همیشه به عشق جواب مثبت می دم، با وجود غوغا و طوفانی که به پا می کنه.
- اونوقت چه اتفاقی میافته واسه آدم؟ منظورم وقتیه که عاشق میشی.
- خورد می شی. اگه یک روز نبینیش پژمرده میشی. یه نگاهش می تونه کلافت کنه، اعصابت رو خورد کنه.
و پس هر صحبتش، برات دردی هست. هر نگاهش مثل تیرهای تیرکمون، قلبت رو پاره می کنه، و هر نوازشش، سر اون زخم رو دوباره باز می کنه. انگار نمک می ریزند رو زخمت. اما چه درد لذت بخشیه...
احساس می کنی یه پسر بچه نوبالغ هستی که از عهده کارهای روزمره ات هم بر نمیای، و اونوقت مثل بچه ای که در برابر مادرش عاجزه، تمام حرفاش رو گوش میکنی.
هیچ زنی نمی تونه سقوط مردی رو ببینه.درواقع نباید ببینه.
- تهش چی؟ تهش یه کجا میرسه؟
- اونوقت... اونوقت تو دیگه عشق رو دوست نداری. درد عشق رو دوست داری. میدونی؟ اگه به هم برسید، دیگه نه از اون غوغا خبری هست، نه از اون طوفان، نه از اون درد. آخه زندگی دونفره تنش غیر قابل تحملی ایجاد می کنه.
- برای شما چه اتفاقی افتاد؟
- آه... تصمیم گرفتم با درد عشق بمونم و از اون لذت ببرم. اونوقته که میسوزی، خاکستر میشی و آه میکشی. اونوقته که دیگه حضورشو نمی خوای... غیبتشو می خوای...
- عموووو؟ عمو؟؟؟؟ یه سوال دیگه... عمو؟ چرا دیگه جوابمو نمیدی؟... به چی داری فکر میکنی؟ ... پس کجا داری میری؟