قبولم كن و جانم بستان


منزل
قديما
چاپار
 

جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠

 

ترس از طولانی بودن زندگی

 

اگر الان به من می گفتن تو تا 2 سال دیگه بیشتر زنده نیستی، قطعا همین الان وسایلم رو جمع می کردم، همه پولام رو هم ور می داشتم می رفتم تو یکی از روستاهای بالی و اونطور که دلم می خواست این دو سال رو زندگی میکردم. ولی مشکلم اینه که مطمئن نیستم که فقط دو ساله دیگه زنده ام!

گاهی ترس از طولانی بودن زندگیه که باعث میشه اونطوری که دوست داری زندگی نکنی.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠

 

توهم شایستگی

 

اول فکر میکنی که من شایسته خیلی بیشتر از اینا هستم،

ولی یه کم که سنت می ره بالاتر، می بینی نه بابا توهم زدی،

نجنبی همینم دیگه گیرت نمیاد!

 

شایسته بودن یه چیزه، تواناییشو داشتن یه مقوله دیگه!

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠

 

درس در باسن

 

تازگیا به این نتیجه رسیدم که خودم تنبل تر از این حرفام که مثل بچه آدم بشینم یه کتاب (هر چند مورد علاقه ام) رو تموم کنم. البته این اتفاق بیشتر برای کتاب های درسی می افته! حالا که امتحان PMP ثبت نام کردم، بعد از 3 سال کتاب PMBOK رو تموم کردم! حتما باید زور بالاسرم باشه!

برای همین تصمیم گرفتم سالی دو سه بار یه امتحان ثبت نام کنم!

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٠

 

تصور تهوع آور

 

دلم نمیخواد تو رو تصور کنم که توی تخت کنار اون غریبه خوابیدی،

و داری موهاشو نوازش می کنی،

و سعی می کنی که با یه کلام عاشقونه دلش رو نرم کنی،

در حالی که اون تحویلت نمیگیره و خودش رو گه کرده.

حتی تصورش حالت تهوع میاره.

 

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

 

تلاش

 

تو دیگه الان باید خوب بدونی که تلاش یک طرفه فایده نداره.

دو نفر با هم باید اجاق رابطه رو گرم کنند.

من تلاشم رو کردم،‌ ولی اتفاقی نیافتاد.

جمله همیشگی: "تو خیلی خوبی، ولی من ..."

و هزار تا دورغ جای نقطه چین میشینه.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

 

از کافه اخرا تا رستوان اسکان

 

سلام خوبی گفتم، اون هم جواب سلام من رو داد.

با هم دوست شدیم،

ولی فکر کنم خداحافظی اون محکمتر بود،

چوا الان دو هفته است که ندیدمش.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٠

 

همه چیزت میشه

 

 

-          عمو، چطور می فهمی که عاشق شدی؟

-          عشق؟ نمیدونم...نه... از من نپرس تو رو خدا.

 

-          عمووو برام توضیح بده. اذیت نکن.

-          ممم. چی بگم؟ یه چیزی... یه چیزی درونت زنده می شه. حضور یه نفر...

یه چیز سرکش و مهار نشدنی که قلبت رو به تپش می‌اندازه.

شعله گرمی به رنگ سرخ، نارنجی یا زرد درونت میسوزه... بعضی وقتا.

فصل ها رو گم میکنی. توی تابستون، ممکنه تب و لرز کنی، صبح که از خواب پا میشی.

لازم نیست یادش بیفتی... همیشه باهاته. صبح که از خواب پا میشی، انگار تا صبح موضوع خواب هات بوده... حضور داره...

هر کتابی که می خونی، انگار که اون موضوع و شخصیت اصلی کتابه. تمام آهنگ های دنیا انگار برای اون خوانده شده.

و وقتی نمی بینیش، یا جوابت رو نمیده، یا باهات سرد برخورد میکنه، خورد میشی. خیلی تحملش سخته... شاید دیوانه ات بکنه... ولی قشنگ ترین موضوع دنیات میشه.

 

-          چطوری میشه که این اتفاق می افته؟

-          سوال نکن که جواب این سوال رو نمی دونم. ولی میدونم یهو متوجه میشی که عاشق شدی. یهویی اتفاق میافته. همه چی عادیه، ولی ناگهان... امیدِ داشتنش... خوشحالی دیدنش، و غوغا شروع میشه. چه غوغایی.

 

-          عمو، آیا تا حالا عاشق شدی؟

-          ممم... چندین بار. و بعد از هر عشق، عشق بعدی میاد، قویتر از قبلی... طوری که رهایی ازش به نظرت غیر ممکن میاد...

آآه، چقدر زود گذشت. شصت سال شد! یعنی الان کجایی؟

آیا تو هم به من  فکری میکنی، همونقدر که من به تو؟

 

-          عمووو. حواست کجاست؟ خوب اگه انقدر سخته، بهتر نیست آدم اصلا دور صورت مساله رو خط بکشه؟

-          ولی من همیشه به عشق جواب مثبت می دم، با وجود غوغا و طوفانی که به پا می کنه.

 

-          اونوقت چه اتفاقی میافته واسه آدم؟ منظورم وقتیه که عاشق میشی.

-          خورد می شی. اگه یک روز نبینیش پژمرده میشی. یه نگاهش می تونه کلافت کنه، اعصابت رو خورد کنه.

و پس هر صحبتش، برات دردی هست. هر نگاهش مثل تیرهای تیرکمون، قلبت رو پاره می کنه، و هر نوازشش، سر اون زخم رو دوباره باز می کنه. انگار نمک می ریزند رو زخمت. اما چه درد لذت بخشیه...

احساس می کنی یه پسر بچه نوبالغ هستی که از عهده کارهای روزمره ات هم بر نمیای، و اونوقت مثل بچه ای که در برابر مادرش عاجزه، تمام حرفاش رو گوش میکنی.

هیچ زنی نمی تونه سقوط مردی رو ببینه.درواقع نباید ببینه.

 

-          تهش چی؟ تهش یه کجا میرسه؟

-          اونوقت... اونوقت تو دیگه عشق رو دوست نداری. درد عشق رو دوست داری. میدونی؟ اگه به هم برسید، دیگه نه از اون غوغا خبری هست، نه از اون طوفان، نه از اون درد. آخه زندگی دونفره تنش غیر قابل تحملی ایجاد می کنه.

 

-          برای شما چه اتفاقی افتاد؟

-          آه... تصمیم گرفتم با درد عشق بمونم و از اون لذت ببرم. اونوقته که میسوزی، خاکستر میشی و آه میکشی. اونوقته که دیگه حضورشو نمی خوای... غیبتشو می خوای...

 

-          عموووو؟ عمو؟؟؟؟ یه سوال دیگه... عمو؟ چرا دیگه جوابمو نمیدی؟... به چی داری فکر میکنی؟ ... پس کجا داری میری؟

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠

 

فاخته 2

 

-          دخترک: او اینجاست. ایناهاش. من می دونم کجاست. ایناهاش. تبدیل به سنگ شده. می بینیش؟ بال هم داره. خودم پیداش کردم.

-          سرباز: می دونستم. من هم همین فکر رو میکردم.

-          دخترک: صداشو می شنوی؟ صدای نفس کشیدن سبک و لطیفش رو می شنوی؟ از توی سنگ هنوز صداش میاد.

-          سرباز: این صدای تنفس خودته.

-          دخترک: صدای بال هاش رو می شنوی؟ حتما داره خواب پرواز تو آسمون رو میبینه.

-          سرباز: این فقط صدای باده. از بیرون میاد.

-          دخترک: نگران نباش. دیگه بارون نمیاد. بارون قطع شده.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠

 

فاخته 1

 

من انسان را که خودم خلق کرده ام از روی زمین محو خواهم کرد؛ آدم ها، هیولاها، خزندگان و تمامی پرندگان آسمان را، به دلیل اینکه از خلقت آنها متاسفم، همه را از روی زمین پاک خواهم کرد. من به مدت چهل شب و چهل روز بر زمین باران خواهم ریخت و هر جانداری را که ساخته ام، تمام آنها را که بهشان عشق می ورزم، از بین خواهم برد. من از خلقت آنها پشیمانم. بعد از هفت روز، تمامی آبهای روی زمین محو خواهند شد. چشمه ها بر روی زمین جاری خواهند شد و دربهای بهشت را دوباره باز خواهم کرد.

و به مدت چهل روز و چهل شب باران بارید. کشتی بر روی آبها شناور بود و تمامی جنبندگان روی زمین کشته شدند. پرندگان، احشام، هیولاها، تمامی گله ها و دسته های مخلوقات، و تمام انسان ها از بین رفتند. فقط نوح زنده ماند، و کسانی که با وی درون کشتی بودند. بعد از چهل روز و چهل شب، آنگاه نوح فاخته ای را فرمان داد تا در جستجوی خشکی به پرواز درآید و مکانی را بیابد که آب فروکش کرده باشد. او هفت روز منتظر ماند. فاخته ای دیگر را فرستاد و هفت روز دیگر نیز در انتظار ماند. اما فاخته ها باز نگشتند. نوح با خود فکر کرد. «آنها کجا فرودآمده اند؟ آیا آنها خسته و ضعیف شده  و دریا آنها را نیز بلعیده است؟» هیچ کس نمی دانست و هیچ کس خبری از آنها نداشت.

آدم ها همچنان منتظر ماندند، منتظر بازگشت فاخته ها، و کم کم از انتظار خسته شدند. آنها حتی فراموش کردند که آن دو پرنده را رها کرده بودند، حتی آنها فراموش کردند که اصلا فاخته ای بوده است و زمینی در زیر آب مدفون. آنها فراموش کردند از کجا آمده اند و چه مدت و برای چی در کشتی هستند، و مقصدشان کجا بود. حیوانات درون کشتی به سنگ تبدیل شدند و انسان ها حتی این سنگ ها را نیز به یاد نمی آوردند. کسی داستانی در مورد فاخته ها میگفت، ولی در حد یک رویا و توهمی بیش نبود. شاید اصلا هیچ انسانی وجود نداشت و تنها واقعیت، باران بود که همچنان می بارید. شاید هرگز فاخته ای نیز وجود نداشت.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳٩٠

 

بیست و یک سالمونه

 

کلاس درس رو میپیچونیم، میریم اونیکی دانشگاه مخ دختره رو بزنیم،

سر کلاس با موبایل بازی می کنیم، توی کلاس آزمایشکاه فقط مسخره بازی در میاریم،

شب امتحان تا صبح تو سر خودمون می زنیم، از ساعت چهار صبح به بعد دیگه رد میکنیم و منتظر دیدن طلوع آفتاب میشیم.

موزیک فقط Roger Waters، Massive Attack  و Paul Oakenfold، بعضی وقتا هم سیاوش قمیشی و علیرضا عصار،

هیج اشکالی نداره، چون بیست و یک سالمونه و هنوز دانشجوییم.

 

یه شیشه بطری جدید می خریم، کلی دم و تشکیلات و مخلفات براش جور می کنیم،

از دانشگاه در میایم میریم فرحزاد قلیون میکشیم، زیاد میکشیم کله مون شروع میکنه به چرخیدن.

جوجه کباب میگیریم تو پشت بام خونه بساط می کنبم، صبح دیر میرسیم دانشگاه، به جاش کله پاچه رو ردیف می کنیم.

توی تابستان چون کار پیدا نکردیم، با بچه ها جردن رو دور دور می کنیم، شب جمعه تا صبح انقدر مشروب می خوریم که هممون تو حموم داغون می شیم.

هیج اشکالی نداره، چون بیست و یک سالمونه و دانشجوییم.

 

 

با اتوبوس برمیگردیم خونه، یادمون می افته ماشین بابا رو دم دانشگاه پارک کرده بودیم، برمیگردیم ماشین بابا رو ورمیداریم میریم پیش دوست دخترمون،

شب تو خونه دوست دخترمون گیر میکنیم چون باباش اینا زود اومدن خونه، تا صبح زیر تخت نگران اینکه ماشین رو بابا صبح زود می خواد!

میریم شمال با بچه ها و توی راه گم میشیم، پلیس با دوست دخترمون می گیرتمون و فحش و خواهش تمنا،

توی دانشگاه شعر میگیم با بچه ها برای آلبوم جدیدمون، توی صف جشنواره با بچه شب تا صبح مزخرف میگیم و می خندیم،

هیج اشکالی نداره، چون بیست و یک سالمونه و دانشجوییم.

 

تا صبح پای تلفن، پارتی، مهمونی، اولین س.ک.س با دوست دخترت،

پیچوندن دوست دختر و دیدن دختر جدیدی که دوستت معرفی کرده، فوتبال با بچه ها دم ساختمون آفتاب با دختر جدیدا،

بی پولی، خرید کفش جدید، کنسرت عصار و آریان، گیر آوردن آهنگ های جدید و فیلم های روز، دغدغه اصلی: شب شام کجا بریم،

بوفه دانشگاه، سیگار بهمن کوتاه، سورپرایز کردن رفیقت برای جشن تولدش، کارهای پارت تایم و بی مسئولیت، غر های بابا که تو آخرش عمله هم نمیشی، دنبال استاد برای نمره گرفتن و اثبات به بابا که دیدی عمله شدم،

هیج اشکالی نداره، چون بیست و یک سالمونه و دانشجوییم.

 

ولی الان سی و یک سالمونه و فقط از اون دوران، خاطرات خوبش مونده که وقتی برمیگردی نیگاه میکنی، کلی لبخند میاد روی لبت. به خاطر همین هنوز دوست دارم که خاطره بسازم. روزی که دیگه نتونم خاطره بسازم، روزیه که وقت خداحافظیه.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠

 

سوال چهار (نیم نمره)

 

مریم خانم هر روز 17 رکعت نماز می خواند. مریم خانم نمی داند چرا باید نماز بخواند، ولی او خوب می داند که باید نماز بخواند.

نماز خواندن مریم باید به یکی از دلایل زیر باید:

1- مریم خانم نماز می خواند تا خداوند از او راضی باشد.

2- او نماز می خواند تا اگر روزی از خدا درخواستی کرد، خداوند آن چیز مورد نظر را به او بدهد. لازم به ذکر است اگر چیز مورد نظر به موقع در اختیار مریم خانم قرار نگیرد، او با خود فکر می کند حتما لازم نبوده که برسد. خود خدا بهتر می داند که باید برسد یا نباید برسد.

3- نماز خواندن مریم خانم ربطی به این دنیای فعلی که او در آن زندگی می کند ندارد و او به این دنیا به عنوان یک زمین زراعی نگاه می کند.

4- نماز خواندن مریم خانم برای نجات نوع بشر است. او در تلاش است تا زمین را به مکانی امن تر و بهتر تبدیل کند.

مریم خانم در این 42 سالی که نماز می خواند، بیش از260 هزار رکعت نماز خوانده است. ولی اوضاع زمین بهتر که نشده، بلکه به وضعیت تهوع آور تری نیز تبدیل شده است. حال اگر مریم خانم دیگر نماز نخواند، چه می شود؟

1- خداوند دیگر او را دوست نخواهد داشت و از او راضی نخواهد بود. بدیهی است دیگر چیزهای مورد درخواست مریم خانم نیز ارسال نخواهد شد و او کاملا در منجلاب غرق خواهد شد.

2- طبق آموزه ها و فرضیات قبلی، خداوند مهربانتر از این حرفهاست و همچنان از وی راضی خواهد بود. چون خودش بارها گفته که عاشق مریم خانم اینهاست. همچنان جوایز و کادوها درکار خواهند بود و خواهند رسید.

3- خداوند برایش فرقی نمیکند که او نماز بخواند یا نخواند. خداوند اصلا  به این چیزها کاری ندارد. خداوند پارامترهای مهم تر و باحال تری برای تصمیم گیری دارد.

4- مریم خانم اگر نماز نخواند، از خودش ناراضی خواهد بود.

در صورت انتخاب گزینه 4، آنوقت مریم خانم نماز را برای خدا نمی خواند. بلکه برای دل خودش می خواند و کلا اصلا این قضایا قابل مطرح شدن نخواهد بود. قابل ذکر است مریم خانم سواد درست و حسابی نیز ندارد.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠

 

مساله سوم (4.5 نمره)

 

٣- با توجه به مفروضات زیر، به سوال انتهایی پاسخ دهید.

الف) ایمان برادر امیر حسین است. امیر حسین مدتی است ازدواج کرده و ازدواج آنها از بیرون ازدواجی موفق به نظر می آید. امیرحسین و همسرش هنوز به یکدیگر علاقه مندند و اوضاع به نظر بد نمی آید.

ب) ایمان با امیر حسین و همسرش - به صورت مجزا - مشورت کرده و آنها به او پیشنهاد کرده اند که ازدواج نکند.

ج) یکی از دوستان صمیمی ایمان به تازگی از همسرش-به دلیل اختلاف عقیده فراوان- جدا شده است.

د) یکی دیگر از دوستان صمیمی ایمان چند وقتی است از همسرش جدا شده و به شدت مخالف جدی ازدواج است. از نظر او ازدواج به معنای خود بدبختی است. ایمان حرف های او را قبول دارد و معمولا با وی مشورت می کند.

ه) عید امسال تقریبا چهل نفر از افراد فامیل و همکاران شرکت برای ایمان آرزوی ازدواج در این سال را کردند.

و) همکاران و فامیل های ایمان به وی پیشنهاد معرفی دختران مختلفی را برای آشنایی (به منظور ازدواج) با وی می دهند.

ز) ایمان از اطرافیانش داستان های وحشتناکی از روابط و ازدواج های نافرجام شنیده است و این باعث شده که ایمان از ازدواج بترسد.

ح) ایمان نمی داند که چه کار باید بکند، ولی می داند که او از شرایط فعلی خود راضی است.

سوال:

با ذکر سه دلیل، توضیح دهید که ایمان در وضعیت فعلی خوشبخت تر است یا ازدواج کند.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

جمعه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٩

 

بهار در راه است

 

به روایت باد صبا، بهار در راه است و سالی نو در پیش

و به گفته باد صبا، این سال، سالی است پر از

شادی، زیبایی، سلامت، سعادت و ثروت.

آرزوی من برای تو در این سال،

و همیشه،

این است که از این نعمت ها بهره مند باشی،

خوش حال باشی،

خوشحال باشی،

و امیدوار.

 

شاد و پیروز، خوش بر شما نوروز.

ایمان، نوروز 90

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

جمعه ۳ دی ،۱۳۸٩

 

پادشاهی ابری

 

هیچوقت تصور کردی چرا همشون بهت عشق می‌ورزن؟

آیا بیابان از دورغ های سرگردان تو خبرداره؟


با ظاهری فریبنده میان که پیدات کنن. بعد احساس عاقل بودن بهت دست میده. تصورات الکی کورت می کنند.

من تعجب میکنم: خورشید اینه؟


می خواهم باران بیاد پایین، تبدیل بشه به یه سیل، همه چیزو با خودش ببره.

هیچ رستگاری وجود نداره. چیزی که نصیب رویاهامون میشه، تاریکی مطلقه.


این خلقت لعنتی رو میبینم. الکی داریم می رقصیم.

اجازه نده هوشیاریت کورت کنه.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩

 

امید

 

امید یکی از خطرناک ترین چیزهای دنیاست،

امید میتونه یک مرد رو دیوانه کنه،

بر عکس نظر خیلی ها، تو اعماق تهت هم به هیچ دردی نمی خوره...

 

بهتره که به این ایده عادت کنی.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٩

 

او دارد می رود... میبینم که دارد می رود

 

من این پست رو سال ٨۵ یکبار تو وبلاگم گذاشته بودم. ولی چون خیلی دوستش دارم، دوباره میذارمش. به حال امروزهای من میماند، و دلیل یادآوری مجددش همینه.

می دانی؟...

به تنهایی خویش خو کرده بودم
و تنهایی، تفنن من بود

دوست داشتم که همواره پیش از سپیده دم بر خیزم
و طلوع را نظاره گر باشم

تا اینکه چندی پیش، با غریبی آشنا شدم
و خیلی زود، آشنا به یک دوست
و دوستی به یک عشق بدل شد

همچنان دوست داشتم که پیش از سپیده دم برخیزم
و طلوع را نظاره می کردم
اما...
دانستم که طلوع را از پشت پرده اشک دیدن زیباست
اگر عاقلی، از عاشق نپرس که زیباتر از مهتاب چیست

با هر آنچه عاشقانه بود، صدایش کردم
هر آنچه آوردنی بود، به پیشکش آوردمش
و هر آنچه فدا کردنی بود، فدایش کردم.
گندمِ خوب کاشته ام، فصل درو حتما می رسد

و لبخند را دوباره به یاد صورتم آوردم
و دانستم گریه عجب نعمتیست، به هنگام...
برای آنکس که قلبی دارد

می خواستم «او» را گوش کنم... قناری که همه جا بود
گلهایم را برای او چیدم...
پروانه بی تاب گلی بود که برای تو چیده بودم...
و تو آن را از دیگری خواستی، می دانم.

از یاد بردم « آنکس که غریب نیست، شاید آشنا نباشد»
از یاد بردم، لحظه های سنگین ندامت هنوز ممکن است روزی سوغاتی برایم بیاورند
و از یاد بردم، انسان، سرنوشت انسان است.

تا آنگاه که دانستم این تنها منم که غرورم را، احساسم را و محبتم را برای افطار آورده ام
و خصلت هایی که همواره به آنها می بالیدم، برای داشتنش، به قربانگاه برده ام...
و ایمانم را.
بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم، همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم

احساسم را کشتم
و خودم را شکستم
خودم را که می شکستم، می دانستم که از کاسه شکسته آب نخواهی خورد.

من اکنون دروغ می گویم، حسادت بر می انگیزم، آزار می دهم...
که اینگونه نبودم.
تصویر روستایی خود را دیریست که در آب چشمه ندیده ام
من تغییر کرده ام، من بزرگ شده ام!!

و اکنون یاد گرفته ام مهر را می توان پیشکش کرد، هدیه گرفت، در کوچه پیدایش کرد، و حتی به گدایی مهر می توان رفت؛ ولی نمی توان آن را از کسی دزدید
برای سفر، محبوب من، زود بود...
بسیار زود بود

ایمان / ۳ خرداد ۸۵

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٩

 

نوشتن اشتباهات

 

موضوع: تازگیا فهمیدم که فیزیک بدن ما سعی می کنه خاطرات بد رو دور بندازه. خیلی جالبه، وقتی به چیزی که اذیتت میکنه فکر میکنی، خود به خود و ناخودآگاه، اون حالت بدی که بهت دست میده اجازه نمیده خیلی جزئیات به یادت بیاد و سرشت ما (که تازگیا به این نتیجه رسیدم مخالف سعادت ما داره وارد عمل میشه) سریعا اونا رو پاک میکنه.

خوبی: این ویژگی چند تا خوبی داره: یکیش اینه که سعی میکنی سریع مشکلات رو فراموش کنی و حالت خوب بشه. این خیلی هم خوبه.تازه باعث میشه روحیت بهتر هم بشه. مثلا یه دوست دختر داشتم که دهنم رو سرویس کرده بود. الان بعد از 5 سال که بهش فکر میکنم، فقط چیزهای قشنگ یادم میاد. با خودم میگم خاک بر سرت! چرا باهاش به هم زدی آخه؟ ولی خوب که فکر میکنم یادم میاد که بابا چه بلاهایی سر من درآورده بود!

بدی: ولی چند تا بدی هم داره: مهمترینش اینه که درسی رو که باید از اشتباهت میگرفتی، نمیگیری. اگه هم بگیری سریع یادت میره. به دلیل احمق بودن فیزیک بدن، وقتی سوژه فراموش میشه، کلا جزئیات دور و برش هم فراموش میشه!

راه حل: تصمیم گرفتم اشتباهاتی رو که میکنم رو با ذکر درسی که ازش گفتم یادداشت کنم.

نتیجه: خیلی اتفاق جالبی داره میافته. اولش اینه که یک آمار وحشتناکی دستت میاد که در هفته مثلا 8 تا اشتباه مهلک کردی بابام جان! چون به دلیل اون قضیه فیزیولوژیک که توضیح دادم یادمون میره، درنتیجه اصلا نمیفهمیم که ما سالی 450 تا اشتباه می کنیم! در چهل سال حدود 18000 اشتباه میکنیم! اتفاق دیگه ای که میافته اینه که میبینی از یه اشتباه 6 بار در ماه مرتکب شدی! دیگه تصمیم میگیری که مغزت رو یه تعمیر اساسی بکنی و اشتباهاتی رو که هی انجام میدی رو براشون یه فکر اساسی بکنی.

سعی میکنم از اشتباهاتم اون خیلی تعطیل ها و اون خیلی داغون ها (اونایی که قابل Share کردنه) رو در پست های بعدیم بذارم.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩

 

حالا که برگشتم

 

حالا که برگشتم و با خودم خوب فکر می کنم، میبینم دلم برای خیلی چیزای اونجا هم تنگ شده:

اول اینکه دلم واسه اون احترامی که ملت تو خیابون، تو راهروی آپارتمان، تو سالن پینگ پنگ و تو دم در ورودی به هم میذاشتن تنگ شده.

دوم دلم واسه اون شلوار خیلی کوتاهایه این دختر شرقی ها تنگ شده. واقعا چیز عالی ای هستند و به تمام دخترای ایرانی هم پیشنهاد میکنم که تو خیابون از اون شلوار خیلی کوتاها بپوشن. آخه دلم خیلی تنگ شده خوب!

سوم دلم واسه اون مغازه های DVD فروشی که این انیمیشن ژاپونی ها رو میفروشن تنگ شده. دلم واسه Nando's، مترو و مونوریل و Starbucks پایین Pearlpoint هم تنگ شده!

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩

 

مسافرت بودم

 

حدود ٢ ماه رفتم مسافرت. کلا زندگی تعطیل گردید!! (می دونم گردید غلطه، ولی واقعا زندگی گردید!!)

دو ماه با چند تا از دوستام رفتیم مالزی. دو ماه کلا هوا دادیم، گشتیم، تفریح کردیم و اومدیم. البته نتیجه خود سفر خیلی خوب نبود،‌ ولی اتفاقات جالبی توش افتاد!

اول اینکه فهمیدم که یه سری آدم واقعا دوستم دارن. خانواده ام، همکارام، دوستام، خیلی بهم محبت کردند. از همشون ممنون و میخوام داد بزنم که:‌ «همتونو دوست دارم!»

دوم اینکه دیگه تو این سفر مطمئن شدم که نمیخوام تو ایران زندگی کنم! دیگه دلیلشو نپرسین، ولی تو یه کتاب فروشی به این نتیجه رسیدم.

سوم اینکه دلم برای خیلی کسا و خیلی چیزا تنگ شد. ولی اصلا اذیت نشدم. بعد تونستم یه نتیجه گیری کنم: من می تونم تنهایی خارج زندگی کنم! راستش دلم برای دوغ های مامان، دانلود کردن فیلم و آهنگ، غر زدن های بابام، گیر دادن های مامان که میوه تو چرا نخوردی، نگاه های عصبانی سمیرا، «بیشششششوووووررر» گفتن همکارام و ... تنگ شد! ولی اذیت نشدم!!‌ دلم واسه تلویزون خونمون هم تنگ شد!

جاتون خالی کلی هم عکاسی کردم که اگه وقت کنم عکسامو تو اونیکی وبلاگم میذارم. فیلم Resident Evil جدیده رو هم 3 بار رفتیم با فرهاد 3D دیدیم!!

خلاصه از امروز می خوام یه تصمیماتی بگیرم و سریعا عملی کنم!!

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩

 

محبت

 

یه کلمن اونجاس، هوا هم گرمه. کلمنه هم توش آب تگری ردیفیه. ولی شیرش خرابه و قطره قطره ازش آب میاد. یه تشنه ای میاد زبونشو میگیره زیر شیر و از قطره هایی که میچکه، نمیذاره یه دونش هم هدر بره. گدایی کلمنو می کنه و همیشه هم زیر شیر باقی میمونه.

اون کلمنه دقیقا با همون شرایط اونجاس. یه بابایی میاد شیر کلمنو درست کنه، میزنه میترکونتش و آب همینجوری ازش میره. یه تنشه ای داشته رد می شده، میبینه آب همینجوری داره میره. میاد دهنشو میگیره زیرش و یه بیست سی ثانیه ای آب میخوره و سیر میشه و میره. دو سه نفر دیگه هم که خیلی هم تنشه نبودن، میاد آب میخورن، فقط واسه اینکه همینجوری بوده و آب میرفته.

دیگه همین دیگه، خبری نیست. شب به خیر.

نتیجه گیری: به اندازه محبت کنیم.

 
 

ایمان علیمیرزایی

 

 
ایمان علیمیرزایی

شماره بازديد از 1 مهر 84


لينك دوني

صوفی بانو
من می اندیشم پس هستم
تولدي آرام
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشه
من اينجا، تو اونجا
زندگي پر از معماست . . .
Iman Alimi, PHOTOGRAPHY BLOG


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]